آوای آزاد »  شاعران » قاسم حسن نژاد »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

درخت شب

درخت شب شاخه پراكنده بود
چراغ های خیابان آواز می خو ا ندند
از باد خبری نبود
تلویزیون ابهت سكوت را در هم می شكست
تنهائی از همه طرف ترا نه می سرود
مرا به باغ بهانه راهی نبود
ماه كمانی ابرو در آسمان می درخشید
آنها همه یك جا جمع شده بو دند
دوباره خون را در رگهای ساختمان جاری می كردند
فوتبال تلویزیو ن را تسخیر كرده بود
من هم مانند آنها منتظرنشسته بودم
نیاز آب از شب و آفتاب بیشتر بود
تمام روز را در خانه سپری كردم
تنهائی گاهگاهی چكه چكه می كرد
بیرون مانند هر روز می نمود
می دانم كه امروز مانند دیروز نبود
و پاییز پرده ها ی كر كر ه اش را بالا می زد
تا آفتاب بر قلب خانه بتابد
روبروی خانه اثری از درخت نبود
تا نشانه ی پاییز را رنگ آمیزی كند
چشمان من به شنزار و تیرهای انبوه برق عادت كرده ا ند
و خیابانی كه سكو تش گاهگا هی شكسته می شود
دل من لبریز سیطره ی تنهائی است
اند یشه ام در جستجوی درختان زرد پاییز می گردد
روز های آخر تابستان است
تا سه طلوع دیگر همگی مهما ن پاییز واقعی خواهیم بود
پنجره ی دل را می گشایم
باد خنك پاییزی می وزد
پرده را به رقص وا می دارد
بلند می شوم وخود را در چهارچوب پنجره قاب می گیرم
علفهای هرز در باد می رقصند
اثری از دوستم دریا نیست
تنها كوه است و دشت لم یزرع وساختمانها
از خط آسمان هواپیمائی عبور می كند
در اتاق آ ینه ای نیست
تا چهره ی صبح را در آن بنگرم
از خیابان كوتاه- دلم عبور می كند
چون پنجره ای كه در سكوت به بیرون نگاه می كند
و حتی به چیزی هم فكر نمی كند
راستی اینهمه سال از عمر قلبم می گذرد؟
و هنوز می تواند اندوه بیشتری را در خود جای دهد
ایا در این چهار دیواری پاییز
دلخوشی دیگری غیراز نگاه پاییزی به علفهای هرز آنطرف نگاه هست؟
من دلم را برای آسمان گشوده ام
ا ز درون همین پنجره ای كه زندان نگاه من است



  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009