آوای آزاد »  شاعران » قاسم حسن نژاد »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

آفتاب تازه

سحر لبخند خود را بر محوطه ی بی حصا ر می ریزد
هر دو با هم از خانه خارج می شویم
سوارتاكسی گرگ و میش سحر می گردیم
سوار اتو بو س ساعت 6 می شویم
خودمان را براه می سپاریم
بین راه صحبتی كوتاه داریم
دوباره پیاده می شویم
سوار مینی بوس سرویس می گردیم
این باید اتفاق هر روزی باشد كه می افتد
اتفاقی تكراری وبی روح
به اداره می رسیم
آفتاب تازه تیغه ها یش را در فضا می ریزد
خیابان با ما آشناست
پیاده روها
دلمان را در حضور همه صبح پهن می كنیم
ودوباره منتظر می نشینیم تا شب فرا رسد
وانتظار ما را پاس می دارد
كلمات قلب پر تپش روزند
كه مارا از این طرف دیواربه آن طرف سوق می دهند
شب دوباره خیابان وپیاده روواتوبوس
تاریكی
وآشنای همیشه ی شب – ماه




  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009