آوای آزاد »  شاعران » قاسم حسن نژاد »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

اندوه

بردرخت فنجان صبح- چای آفتاب ریختند
و آنرا بر ساقه ی خو شبوی قلبی كا شتند
روز تمام توانش را گوارا كرد
گلدان باد از این دیارگذری نداشت
شاخه ی مهربانی- چشمانش را برچای فنجان ریخت
عقیده ی باران در سالهای خشكسا لی- اندوه پرواز را بیاموخت
ما همه از دیوار ها كنده شدیم
وبر بلور اب به استغاثه نشستیم
همه چیز ازاین مسیر غمگین گذركرد
وتنها آ فتاب شادمان را در مسیرهای خویش جستجو كرد
اندوه بزرگ بود-بزرگتراز كه دماوند
اندوه ستاره ای دور بود- بزرگتراز گل زرد زیبای خورشید



  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009