|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
اندوه
بردرخت فنجان صبح- چای آفتاب ریختند
و آنرا بر ساقه ی خو شبوی قلبی كا شتند
روز تمام توانش را گوارا كرد
گلدان باد از این دیارگذری نداشت
شاخه ی مهربانی- چشمانش را برچای فنجان ریخت
عقیده ی باران در سالهای خشكسا لی- اندوه پرواز را بیاموخت
ما همه از دیوار ها كنده شدیم
وبر بلور اب به استغاثه نشستیم
همه چیز ازاین مسیر غمگین گذركرد
وتنها آ فتاب شادمان را در مسیرهای خویش جستجو كرد
اندوه بزرگ بود-بزرگتراز كه دماوند
اندوه ستاره ای دور بود- بزرگتراز گل زرد زیبای خورشید
|