آوای آزاد »  شاعران » قاسم حسن نژاد »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

آواز باران

دستم را بر در تكیه می دهم
تا پنجره را بشناسم
خیالم را در پنجره می ریزم
تا با تابستان یكی شوم
تا بستان پراز قصه وسخن است
از پنجره ی تیر تا دروازه ی شهریور
مردمانی بسیار متفات را دیدم
سخنانی بسیار متفاوت را شنیدهام
اینك بر صندلی بعد از ظهر به دروازه ی خیا ل پای می نهم
سخنا نی بسیار متفاوت از مردمان وروزنامه ها
سخنانی بسیار متفاوت از كوچه ها و خیابان ها
لباس ذهنم را در می آورم و بر رخت آویز گرما می آویزم
چشمانم پر از صدای شنیدن داستان است
داستان ها ئی بسیار متفاوت وجذاب
دلم می كوید یكی را اكر میتوانی بكوی
پنجره ی روبرو می شكند
وآسمان بر من آوار می شود
دستم را از تكیه گاه خیا ل بر می دارم
قلبم پر ازآواز باران می گردد
وخیا بان و كو چه را به فراموشی می سپارم

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009