قاسم حسن نژاد


انتظار

مرا در خیابان صبح كاشتند
در صف طویل منتظرم
قلبهایی كه بی وقفه می تپیدند
و آرزوی رهایی داشتند
اندك اندك از گذرگاه گذشتند
و همه روز را به اختیار خویش سپری كردند
و كسی نگفت: از كجا آمده ایید؟
تنها هویتمان صف انتظار بود
كه همه را به هم پیوند می داد




 

بالای صفحه