آوای آزاد »  شاعران » قاسم حسن نژاد »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

اجبار بیکاری

بر پشت صندلی تبعید بیکاری دلم را روی میز روزگار سفره کرده ام
بیاد آن ضرب المثل زیبا می افتم
که با زبان بی زبانی می گوید:
آفتابه و لگن صد دست شام و نهارهیچی
؛؛؛؛؛؛
نمی دانم هنوز توانسته ام صدای غار غار دلگیر خودم را بر پشت درختان تابستان ساز کنم
راستی ؛ پروردگارا ؛ چه باید کرد؟
روی هر درختی که نشسته ام ؛
صدای همین غار غار کور شعله می کشد
من هرگز بر آن پرنده تهمت سخیف بیکاری نمی بندم
هرگز ؛ اگر انسانم
؛؛؛؛؛
چه تفاوتی دارداینجا یا آنجا و هرکجا
اگر انسان باید بود ؛ پس باید گفت:
باید گفت : به هر زبان بی زبانی
شاید ریشه ی شر از جائی دیگر ریشه می گیرد
نه آن کلاغ این را می داند نه من
همین منی که ساعت ها روی صندلی تیره ی ملال می نشیند
وفقط روز های گرم سوزان را بدرون شب میبرد




  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009