|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
اجبار بیکاری
بر پشت صندلی تبعید بیکاری دلم را روی میز روزگار سفره کرده ام
بیاد آن ضرب المثل زیبا می افتم
که با زبان بی زبانی می گوید:
آفتابه و لگن صد دست شام و نهارهیچی
؛؛؛؛؛؛
نمی دانم هنوز توانسته ام صدای غار غار دلگیر خودم را بر پشت درختان
تابستان ساز کنم
راستی ؛ پروردگارا ؛ چه باید کرد؟
روی هر درختی که نشسته ام ؛
صدای همین غار غار کور شعله می کشد
من هرگز بر آن پرنده تهمت سخیف بیکاری نمی بندم
هرگز ؛ اگر انسانم
؛؛؛؛؛
چه تفاوتی دارداینجا یا آنجا و هرکجا
اگر انسان باید بود ؛ پس باید گفت:
باید گفت : به هر زبان بی زبانی
شاید ریشه ی شر از جائی دیگر ریشه می گیرد
نه آن کلاغ این را می داند نه من
همین منی که ساعت ها روی صندلی تیره ی ملال می نشیند
وفقط روز های گرم سوزان را بدرون شب میبرد
|