|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
شعله ی درد
وقتی که ریشه می دواند در خاکت دردی
گوئی زمان تحرک مورچه ای است درسنگ ذهن انسان
چندان سخت و ملا ل انگیز
که آهنگ اندوه پاییز در دل دارد
یا کوله بار برودت زمستان بر پشت
؛؛؛؛؛؛
مرا که چشمانم همواره در عادت تجربه ی آبدار شنا می کرد
چنان ملالی در خود می فشرد
که دیگرم توان تماشای پر اشتیاق نمانده
؛؛؛؛؛
خدای من
مرا برویان
درقلبی که رخصت دیدار ترا بجوید
در مغزی که اندیشه ی روحبخشش
با زمانی سبز و آرامش بخش آفتابی گردد
مرا که دردی در فراخنای جانم شعله بر می کشد
|