آوای آزاد »  شاعران » قاسم حسن نژاد »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنها خدا

من اینجا با دلی تنها در آغوش بی ریای سکوت نشسته ام
درخت لخت توت غرق در جوانه شده است
گنجشک های صبور الفت سبز همه رفته اند
درخت سرفراز سرو در کنار درخت لخت توت با وقار ایستاده است
چندین پرستو در آسمان پرواز جدید آبی خویشند
گاه و بیگاه صدای انفجاری کوچک در جان گوش می نشیند
ساختمان های بیرون در خانه ی چشمانم آرام می گیرند
صدای پای غروب آرام آرام لبخند می زند
یک لقمه نانم دامنگیر کرده
هر ماه و هر روز همینگونه تکرار می شود
ساعت شش بعد از ظهر سالها در خیابان تنهائی ام غوطه می خورد
من دیگر اینجا را چون کف دست می شناسم
وجب به وجب آرزوی درخشان باغ را می دانم
در گوش غروب دل فریب نجواها دارم
و در اندیشه ی نوزاد زیبای شب بارها و بارها متولد می شوم
شاید مثل یکی از این روز های بیم و امید بود
که نوح قومش را هشدار داد
صالح قومش را راهنمائی کرد
هود قومش را هدایت نمود
مثل یکی از این روزهای مقدس
که آنها همه ی امید شان تنها به آوای ملکوتی تابان خدا بود
و تنها خدا بود
که در رگ امیدواریشان ستاره نجات پاشید



  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009