|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
کودک شادمان
در چشمان عشق صدای پای انگلی ؛ روحم را قیچی می کند
من او را بخوبی در اندام نگاه اندیشه می بینم
مرا بدنبال برودتی افسرده می کشاند
و سبزینه ی قلبم را در اندوهی تیره می برد
صبح همان نگا ه لذیذ گذشته نیست
و خیابان با خستگی روحم هما هنگ است
یک میز و یک صندلی تمام اکتشاف روزانه ی یک زندگی مکرررا می گشاید
اگر پشت دستان قلبم علفی گل نمی داد
ودرختی نمی خندید
چگونه می توانستم در چهره ی متبسم کودک شادمان زندگی حرفی بر لب آورم
|