نامه ی شماره 8
...
چه قدر خودخواه و بی فکر می شوند ، ولی تو این طور نیستی ، تو حتی در
آن حال هم پیوسته به فکر من بوده و سعی کرده ای تا آنجا که می توانی به
من لذت دهی . من از تو شرمنده هستم . تو چرا این قدر خوب و مهربان و
جوانمرد هستی . به خدا من شرمنده ی اخلاق تو هستم من از خودم بدم می
اید ، زیرا خیلی بی چشم و رو هستم . این چیزها را نمی بینم و زود
فراموش می کنم و آن وقت سر موضوع کوچکی موجبات اوقات تلخی و رنج بردن
تو را فراهم می کنم .
به خدا شوخی بوده . تو حق داری مرا از خودت برانی . زیرا من زن بدی
هستم . من قدر تو را نمی دانم . من پر رو و حق ناشناس هستم .
آه تو تصور می کنی جوانی و زندگی من بی تو ارزشی خواهد داشت ؟ تو تصور
می کنی من جز در کنار تو می توانم از جوانی و حرارت ونشاط خود استفاده
کنم ؟ نه به خداوند . پرویز باور کن من به تو احتیاج دارم به وجود تو
احتیاج دارم و مردی جز تو در تمام عالم برای من وجود ندارد من فقط تو
را دوست دارم و دوست خواهم داشت . تو با همه ی موجودانی که به اسم مرد
روی زمین زندگی می کنند فرق داری . تو از همه ی آنها بهتر و بالاتر
هستی . تو حق داری مرا کتک بزنی . زیرا من بد شده ام . خیلی بد شده ام
. عوض این که تو شوهر خوب و دور افتاده ام را با خرف های شیرین تسلی
دهم ، مرتب به تو فحش می دهم . زبان مرا باید برید . من سزاوار این
مجازات هستم. به خدا اشتباه کردم . پرویز من کجا و هنر کجا . من کی
هنرمند بوده و ادعای هنرمندی کرده ام من کی از هنر خود حرفی زدم . هنر
من فقط فحش دادن است . مرده شور آن هنر را ببرند که بخواهد مرا از تو
جدا کند ، من هنر را بی وجود تو نمی خواهم . اصلا من که هنرمند نیستم .
مگر کسی توانست یک قلم دست بگیرد و دو سه جمله ی فارسی بنویسد هنرمند
است . اگر من زن هنرمندی بودم بیش از همه چیز کاری می کردم که تو هیچ
وقت از من نرنجی . هیچ وقت از دست من عصبانی نشوی .
من با هنر فرسنگ ها فاصله دارم. من غلط می کنم سر تو منت بگذارم و
هنری را که ندارم به رخ تو بکشم . اگر من هنرمند باشم بسی تو از من
هنرمندتری . هنر تو اخلاق پسندیده ی توست . من از تو خجالت می کشم.
پرویز تو حق داری با من هر طور که می خواهی رفتار کنی . من سزاوار هر
گونه مجازات هستم . من حاضرم به خاطر این بی ادبی که کرده ام سخت ترین
مجازات ها را تحمل کنم . تو مجازات مرا تعیین کن و در نامه ی اینده ات
بنویس . من آن را اینجا بدون کمو کاست انجام می دهم . خواهش می کنم مرا
مجازات کن.
پرویز من این فکر را از کله ات بیرون کن . هرگز به خودت تلقین نکن که
پیر هستی . می دانم که خودم مسبب پیدایش این فکر هستم . ولی حالا خیلی
پشیمانم . من از روی سادگی و سبک فکری خواستم شوخی کنم . عوض این که تو
را بخندانم احساسات مردانگیت را جریحه دار ساختم . من خیلی شرمنده هستم
. من معذرت می خواهم . مرا ببخش . من خیلی بی فکر هستم . بعد از این
سعیمی کنم مثل یک آدم عاقل حرف بزنم .
من تو را دوست دارم و فقط مرگ می تواند میان ما جدایی بیندازد . این
اختلاف هرگز میان ما وجود نداشته و کوچک تر از آن است که بتواند موجب
...!
پس پرویز من ، پرویز عزیز من . عصبانی نشو ، به من فحش نده . خودت می
دانی که ما هر دو به عشق یکدیگر احتیاج داریم و این حرفها این نسبتها و
تهمت ها چیزی جز تلخی و رنج به بار نمی آورد . من تو را دوست دارم و
زیرا تو آن مردی هستی که صورت مشتهیات و آرزوهای باطنی من هستی و تو هم
مرا دوست داری . زیرا مرا آن طور که خواسته ای یافته ای .
اگر من روزی به تو خیانت کردم ، تو حق خواهی داشت بدن مرا همان طور که
گفته ای تکه تکه کمی و چشم های مرا با انشگت هایت در بیاوری و من
همهمین طور . من هم در مقابل توهمین وظیفه را دارم و بعد از آن هم خودم
را خواهم کشت .
من به تو ثابتمی کنم که زن هستم و زن بر خلاف نصور تو زیباترین شاهکار
وجود است . زن دریای لطف و مهربانی ست . زن وفادار است و من تو را دوست
دارم .
خداحافظ فروغ تو
|