|
|
|
فهرست نامه ها <
قطعات ادبی < ورودی
> نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور |
نامه ی شماره 10چهار شنبه 9 اسفند پرویز عزیزم مادرت امروز نامه ی تو را به من داد . من
پیش خودم فکر کرده بودم که تو نخواسته ای جواب نامه ی مرا بدهی و نمی
دانستم که مریض بوده ای امیدوارم حال تو همیشه خوب باشد و اگر گاهی
اوقات برایت نامه ای می نویسم جواب بدهی . حال من بد نیست و یعنی هیچ
جایبدنم درد نمی کند ولی اگربخواهی حالم را عمیق تر جویا شوی باید به
تو بگویم که به هیچ وجه از زندگی خوشم نمی اید . زندگی برایم بی معنی و
غیر قابل تحمل شده . بر عکس تو من حالم با خواندن کتاب های روان شناسی
و غیره خوب نمی شود . من آدم احساساتی و دیوانه ای هستم و مثل تو نمی
توانم به اعصابم ملسط باشم . دردهایم بزرگ تر از آنچه هست در نظرم جلوه
می کند و هیچ وقت قدرت روبه رو شدن با حقایق زندگی را ندارم بارها آرزو
کرده ام که مثل تو باشم اما گویی خداوند نمی خواهد که من روی خوشبختی
را ببینم . اعتماد و ایمن به نفس در وجود من مرده . محیطی که در آن
زندگی می کنم برای من کشنده و رنج آور است و پیوسته به ضعف و تزلزل
روحیه ی من کمک می کند. همیشه فکر می کنم که فقط برای مردن خوب هستم .
زیرا در خانه کسی برای من ارزشی قائل نیست و کسی نیست که شخصیتم را
نقویت کند . هیچ کاری را نمی توانم با ایمان و اعتماد اجام بدهم .
تزلزل و تردید مثل سایه ی شومی روی اعمال و افکار من سنگینی می کند و
شخصیتم مثل یخی آب می شود . هیچ کس نیست که درد مرا بفهمد و به من کمک
کند فقط مرا همان طور که هستم بشناسد . آه حالا می فهمم که درد بیگانگی
چه درد بزرگی است . چه کسی می تواند حالا باور کند که در قلب من هیچ
چیز وجود ندارد و من جسمم را کشته ام .... جسمم را با همه ی شور و
احساسی که جوانی در آن به وجود آورده کشته ام تا به خاطره ی پک تو
وفادار مانده باشم و یاد تو را با یاد هوس های پوچ و مبتزل در هم
نیامیزم . هیچ کس نمی تواند باور کند که همین برای من کافی ست که فکر
کنم شب های درازی در آغوش تو تا صبح خوابیده ام و قلب تو روی سینه ام
تپیده . بعد از تو هیچ کس را نمی توانم دوست داشته باشم . خوشمزگی های
مردها به نظرم به دلقک بازی شباهت دارد . زیرا پیوسته تو را به یاد
دارم و تو برای من به منزله ی معیار و مقیاسی هستی که با آن دیگران را
می سنجم . وقتی پکی و صفای قلب تو را به یاد می آورم ریا و دورویی
دیگران بیشتر در نظرم جلوه می کند . پرویز به خدا من مستحق این سرنوشت
نبودم . قلب من پک بود و روحم را هنوز شائبه گناهی نیالوده . تو حرفم
را می توانی باور کنی زیرا من همیشه مال تو بوده حتی یک لحظه هم در
دوست داشتم تو تردید نداشته ام . فقط ...
|
|
بالای صفحه | زندگینامه | فیلم هایی درباره ی فروغ | اشعار فروغ فرخزاد |
|
|