|
|
نامه ی شماره 5
پرویز عزیزم امیدوارم
حال تو خوب باشد . امروز وقتی به منزل شما تلفن کردم مادرت گفت که تو
صبح رفته ای در حالی که دخی دیشب به من گفت که تو صبح جمعه نمی روی .
من دلم می خواست یک بار دیگر تو را پیش از رفتنت می دیدم . چون ممکن
است که دیگر تا مدت مدیدی ما نتوانیم یک دیگر را ببینیم . هر چند من هر
جا باشم از تو دور نیستم و جسم و روحم حرارت و صفای جسم و روح تو را
احساس می کند . پرویز خیلی حرف ها داشتم که می خواستم برایت بگویم .
دلم می خواست یک بار دیگر تو را می بوسیدم و یک بار دیگر در چشم های تو
نگاه مهربان و نوازنده ات را تماشا می کردم . پرویز وجود تو باز زندگی
مرا روشن کرده . حس می کنم که امید به دوستی تو در من نیرو و حرارت
تازه ای به وجود می آورد . زمستان گذشته دور از تو بدون امید دیدار
مجدد تو و بدون اطمینان به ادامه ی دوستی تو روزهای سختی را گذراندم
اما از وقتی که تو را دوباره دیدم حالم فرق کرده تو می توانی در هر حال
مایه ی خوشبختی من باشی دلم می خواست این قدرت را داشتم که خنده را بر
روی لب های تو جاودانی می ساختم . دلم می خواست در مقابل این همه
فدکاری و صمیمیت تو می توانستم کار کوچکی انجام بدهم که تو را خوشحال
کند . پرویز افسوس که وجودم ناچیز تر از آن است که بتواند به تو
خوشبختی ببخشد و افسوس که شعله ای در من زبانه کشیده که خاموش نمی شود
و خودم هم این قدرت را ندارم که خاموشش کنم . با این همه پرویز هر کجا
که باشم مال تو هستم . هنوز هم در تصورات خودم ، خودم را آن دختر مدرسه
ی شانزده ساله ای می دانم که در هاله ای از شرم و حیای دوشیزگی به سوی
تو آمد و اولین بوسه هایش را به روی لب های تو ریخت . گویی زمان جریان
خود را طی نکرده و زندگی پرده های رنگینش را به روی من نگشوده و آوار
تلخی هایش را بر سر من فرو نریخته . هنوز هم تا چشم بر هم می گذارم مثل
این است که تو کنار کمد ایستاده ای و لب هایت روی صورت من گرمی می ریزد
و مرا مثل همیشه ( فروغم ) صدا می کنی . آره من هنوز هم فروغ تو هستم .
هنوز هم همان فروغی هستم که حتی از دیدن کفش های تابستانی تو که رنگ
کرم و قهوه ای داشت توی راهروی خانه ی مادرت حالم به هم می خورد و مثل
دیوانه ها فرار می کردم . هنوز دوستت دارم مگر می توانم فراموشت کنم .
شب های توی رختخواب تنها هنوز هم مثل این است که تو کنارم دراز کشیده
ای و داری سیگار می کشی . چشم های مهربانت را می بینم و سرم را توی
بالش فشار می دهم که کسی صدای گریه ام را نشنود . پرویز نمی دانم به چه
چیزی پناه بیاورم تا بتوانم گذشته ام را در خودم بکشم . تو را خدا در
من زنده می کند . هر دقیقه و هر لحظه همین چند روز که تو تهران بودی یک
روز ناهار منزل یکی از دوستانم مهمان بودم . سه چهار نفر دیگر هم بودند
. سر میز یک مرتبه یاد منزل اهواز خودمان افتادم و این که بعضی شب ها
من و تو مهمان داشتیم و با هم اتاق را درست می کردیم . یک مرتبه گریه
ام گرفت . همه ناراحت شدند ولی خودم نفهمیدم چرا این طور شد . شاید
علتش این بود که رومیزی آبی بود . مثل همان رومیزی که تو خریده بودی و
من یادم افتاد که چه قدر راجع به این رومیزی دقیق بودی . پرویز تو با
من آمیخته ای چه طور می توانم فراموشت کنم . امروز خیلی ناراحت شدم .
دلم می خواست می آمدم دم قطار تا تو تنها نبودی . نمی خواهم تو تنهایی
را احساس کنی به من بنویس چه کار کنم تا تو خوشحال بشوی . پرویز اگر
همه ی هعمرم را هم صرف آسایش تو کنم باز نتوانسته ام به صحبنت های تو
جواب داده باشم دلم می خواهد خوب باشم خوب باشم و مال تو باشم هر جا که
هستم مال تو باشم تا تو قبول کنی که من فطرتا بد نیستم ولی فقط برای
مدت کوتاهی دچار اشتباه شده بودم .
پرویز جانم من همان طور که در تهران برایت گفتم تصمیم دارم بروم یعنی
باید 10 تیر ایتالیا باشم . دو روز است که به کلاس ایتالیایی می روم و
مدارک تحصیلیم را هم امروز به وسیله ی سفارت ایتالیا به همان مدرسه
فرستادم دلم می خواهد وقتی بر می گردم بتوانم زحمات تو را و فدکاری
های تو را جبران کنم . پرویز چشم های من باز دو مرتبه درد گرفته و من
دیگر این برج از بس پول دکتر دادم خسته شدم . پیش یک زن قابله هم برای
ناراحتی های خود رفتم . چون تو به من سفارش کرده بودی در هر ال می بینی
که دارم برای تو حسابی درد دل می کنم . امیدوارم در کارهای اداریت موفق
بشوی . تو می توانی ناراحتی هایت را از هر نظر برای من بنویسی . چون
انسان همیشه احتیاج به این دارد که برای یک نفر درد دل کند . درست است
که ظاهرا من دیگر زن تو نیستم اما تو می دانی و خدا هم می داند که باز
هم مال تو هستم و سراپای وجودم متعلق به تو است و باز هم یادم نرفته که
تو ساعت ها توی اتاق راه می رفتی و جریانات اداره را برایم تعریف می
کردی . پرویز حالا هم برایم بنویس و مطمئن باش که خسته نمی شوم .
پرویز جانم منتظر نامه ی تو هستم . زودتر بنویس من باز برایت نامه می
نویسم . امشب به همین جا ختم می کنم . آرزو دارم روز به روز خوشبخت تر
بشوی . از دور با شوق تو را می بوسم .
فروغ تو
|