فریدون مشیری


رقص مار

باز له له می زند از تشنه کامی برگ
باز می جوشد سراپای درختان را غبار مرگ
باز میپیچد به خود از سیلی سوزان گرما تک
می فشارد پنجه های خشک و گرد آلود را بر خک
باز باد از دست گرما میکشد فریاد
گوییا می رقصد آتش میگریزد باد
باز میرقصد به روی شانه های شهر
شعله های آتش مرداد
رقص او چون رقص گرم مارها بر شانه ضحک
سر بر آر از کوه با آن گاوپیکر گرز
ای نسیم دره البرز
 

 

بالای صفحه | زندگی نامه