آوای آزاد »  شاعران » فرخ تمیمی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 غروب یک ستاره

از اندرون خسته ی من چیزی
 گاهی بگاه
 گاهی بیگاه
 سر می کشد
ذهن قلم را می آشوبد
 و واژگان رام
 این طوطیان خوشگو را
 از خیزران ترد انگشتانم پر می دهد تا دورهای دور
 خط نگاه حسرت من اما
منقار سرخ و سرسبزشان را می پاید
می پاید
 من از طلب گذشتم
 دستی شستم
 و در عشق پایی فشردم
 افسوس
 افسوس
 یک خانه گم شده ست نمی یابم
اما
 استغنا دارم که برگردم
 پس
 در چله واری سر کردم
در سایه سار قامت یارم
تکیده واری
 و سر سودم بر پای او
 در باژگونه شبی که وحدت ما را کبود کرد
یاران ز راستی بسرایید
آن مهر آن مراد من امشب چه شد کجاست ؟
حیرت را افزودم
 تن را فرسودم
 در آن دیار مهرین شاید یکی دو گامی پیمودم
 چیزی از اندرون خسته من گهگاه
 گاهی بیگاه
 سر می کشد
 ذهن قلم را می آشوبد
در خانه ششم
 در بسته نیست پنجره ها بازند
گم گشته را می بینم
 آنگاه آن چیزک را می شناسم
بر خود درون خسته بر آن
کم کم اما مشکل معرفتی
 در حد شاید و باید می یابم
آن
 واژگان رام قلم را
پر داده بود
پس
 در شامشادی یا بامشادی
بر آن تاختم
اینجا کجاست
این فسفرین شامدمان زیباست
از دامن جبل
از چرخه ی نسیم
 عطر غریب رازی می اید
 روزی درست می بویم
 باور کندیم
جبران می اید
 و در آتش لبنان خلیل وار
 گلزار خویشتن را
 در شعر تر خواهد زیست
 و فضیلت گریستن را خواهد گریست
 مهر غروب می خواندم
 در دور در افق او کیست
اویی که گوشه چشمی دارد وقت خوش ما را
 آب و درخت و ماسه ی ساحل نسیم هم
بنگر که زر شده ست
در نور مهر
 گاهی نگاهم می رقصد
 خاکستریست یا ققنوس؟
من
 موسا
 نی ام که پای تهی هر دم
 بر نیل بگذرم
آخر
 این نیل نیست
نیل منم که نیسته را می پویم
 نیلی منم که هسته را می جویم
خس نیستم که باری بر سر هر قله خیز موج
یک لحظه در نشیب و یک لحظه در اوج
هر جا که باد می بردم بادبان کشم
ای لحظه وصال
 ژرفا
 فنا

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009