فرخ تمیمی


شعر سبز

شب ، کنار شعله ی سبز بخاری رفته ام در خویش
 باغ سبز شعله ها ، شعر دلاویزیست .
در من ، امشب چشمه ی احساس می جوشد ،
 گریه خواهدشد ؟
 بوسه خواهد شد ؟
 یا گلی بر گور یاران صفا اندیش ؟

قطره های سبز باران ، قصه می گوید
 زردی غم را
 از شیار شیشه های مات ، می شوید .
 دست من روی بخاری ، گرمی گمگشته یی را باز می جوید .
 در نگاهم جنگل اندیشه های سبز می روید .

 در اتاق خواب می خواند زنی پرشور :
« کوچه ها سبز و اتاقم سبز »
« شعله ی گرم چراغم سبز »
 « ............... باغم سبز »

 پرده های سبز توری می تپد آرام
 از شکاف پرده می روید :
بازوان صبح مرمرفام .
 لذتی ، چون لذت آدینه شبهایی که کوکش نیست .
 می دود در دیدگان فسفرین ساعت بی تاب .

او ،
تهی از کام .
 چانه اش را می گذارد بر سرم ، سنگین
 ابر مویش می دود بر شانه ام ، لرزان .
 می گشاید عقده ی دیرین
 پشت دستم می شکوفد دانه ی باران .

 دیده در ایینه می بندیم
 جاده ی مومین و باریک نگاه ما
از دم گرم بخاری ، آب می گردد
 چکه هایش فسفر شبتاب می گردد .

 در اتاق گرم ، سوزد شبچراغ سبز
بر لب ایینه ماسیده ست :


 

 

بالای صفحه | زندگی نامه