شعر سبز
شب ، کنار شعله ی سبز بخاری رفته ام در خویش
باغ سبز شعله ها ، شعر دلاویزیست .
در من ، امشب چشمه ی احساس می جوشد ،
گریه خواهدشد ؟
بوسه خواهد شد ؟
یا گلی بر گور یاران صفا اندیش ؟
قطره های سبز باران ، قصه می گوید
زردی غم را
از شیار شیشه های مات ، می شوید .
دست من روی بخاری ، گرمی گمگشته یی را باز می جوید .
در نگاهم جنگل اندیشه های سبز می روید .
در اتاق خواب می خواند زنی پرشور :
« کوچه ها سبز و اتاقم سبز »
« شعله ی گرم چراغم سبز »
« ............... باغم سبز »
پرده های سبز توری می تپد آرام
از شکاف پرده می روید :
بازوان صبح مرمرفام .
لذتی ، چون لذت آدینه شبهایی که کوکش نیست .
می دود در دیدگان فسفرین ساعت بی تاب .
او ،
تهی از کام .
چانه اش را می گذارد بر سرم ، سنگین
ابر مویش می دود بر شانه ام ، لرزان .
می گشاید عقده ی دیرین
پشت دستم می شکوفد دانه ی باران .
دیده در ایینه می بندیم
جاده ی مومین و باریک نگاه ما
از دم گرم بخاری ، آب می گردد
چکه هایش فسفر شبتاب می گردد .
در اتاق گرم ، سوزد شبچراغ سبز
بر لب ایینه ماسیده ست :
|