برای گربه ام
ای آنکه یک شب بی خبر رفتی
ای آنکه تک آشنایی را ،
از خوشه ی انگور مستی ما ، تهی کردی .
شوق پنهانی به دل می آفرید
باد نمنک بیابان های دور ،
ذره هایش در مشامم می نشست
بوی زن می داد و بوی خون شور .
طعم سوزان سحرگاه سپید
درد را می کشت و شادی می فزود .
نور نیروبخش خورشید بلند
خواب را از پلک چشمان می ربود .
روز بود و روز بود و روز بود .
خستگی در دستهایم مرده بود .
تیرگی در کوچه ها جان می سپرد
روز ، شبها را به یغما برده بود .
|