فرخ تمیمی


آن بهار و این بهار

آن زمان ، از شاخسار ترد سیب
نو بهار مهر و شادی می دمید .
 از زمین زنده ، آوند گیاه
 خون گرم زندگانی می مکید .

شوق پنهانی به دل می آفرید
باد نمنک بیابان های دور ،
 ذره هایش در مشامم می نشست
بوی زن می داد و بوی خون شور .

طعم سوزان سحرگاه سپید
 درد را می کشت و شادی می فزود .
 نور نیروبخش خورشید بلند
 خواب را از پلک چشمان می ربود .

روز بود و روز بود و روز بود .
خستگی در دستهایم مرده بود .
 تیرگی در کوچه ها جان می سپرد
 روز ، شبها را به یغما برده بود .

هر نگاهی خوشه یی از نور بود .
 هر تنی ، سرشار خون زیستن .
 چون خلیجی پیش می رفت آن زمان !
 هر هوس در پهنه ی احساس من .

دستها با دوستی پیوند داشت .
 عشق بود و شادی و مهر وصفا .
هستی ما ، گرم کار زندگی
جوش خون در دستها ، در گام ها .

 این زمان ، از راه می اید بهار ،
 خسته گام و نیمرنگ و ناشناس .
 من ندانم باز هم باید گشود
 دستها را از پی حمد و سپاس ؟


 

 

بالای صفحه | زندگی نامه