فرخ تمیمی


..............

هر نفس از رفته ها ، یادیست .
 با همه خاموش بودن ها
بر لب هر جمله ی ناگفته ، فریادیست .
دشت دستم مانده و ، رد سوار یاد
 با غبار آن شتابان ،
آشنا هر خط این هموار .
 تا کران دشت :
- تا آنجا که شنزار نگاهم با افق پیوند می بندد -
 آٍمان سربی اندوه و تنهاییست .

 بند تردیدی سواران را ز رفتن باز می دارد .

 من ز عصیانی - که در رگهای دستم می جهد -
پرسم :
- با سواری ،
سینه ی او تشنه ی فریاد .
 با سواری ،
پای او آزاد
 در کدامین صبح ایا بشکنی دیوار این خاموش ؟

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه