فرخ تمیمی


نفرت

من ، جوهر کبود نفرت را
س در پنجه ام فشردم
 و هرگز منتظر نماندم که جوهر
 همچون کلاغچه فریاد بر کشد
 و شکست تیره ی پشتش
 روباه های زیرک ذهنم را
 از خواب نیمروز برانگیزد .
از میله های خسته ی انگشتانم
 جوهر چکید :
چک ... چک ... چک
 و تمام خشک کن های اداره
 خیسید از مکیدن آن جاری کبود ،
 و منشی من که تنبل و زشت است
 پلک سفید چشمش را با آن کبود کرد .

 افسوس مرز نفرت من آشکار نیست
 من بارها
 با تیرهای چوبی انصاف
 و یاری معشوقه ام :
میم . کاف . ژ
مرز کویر نفرت را محدود کرده ام اما همیشه دستی
 چوب نشان و یاری او را
ربوده است .
شاید اتاق یخ زده ی قلبی
 در انتظار معجزه ی گرم چوبهاست .

 افسوس مرز نفرت من آشکار نیست .
 انبوه کار
و زمزمه کولر
 و بوی خشک کن خیس
 نیروی جست و جو را در من
 شکسته است .


 

 

بالای صفحه | زندگی نامه