|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
دیدار
تو
از شکوه خیمه لیلا می ایی
تا در حریق واحه ی عاشق
گامی به درد بسپاری .
بر خارها رطوبت پای برهنه اند
از برکه های بادیه پیغام می برد .
زنگ کدام قافله در بانگ پای توست
کاین بی شکیب
درد سیاه را
همچون حضور دوست
در استخوان خسته ی خود ، بار می دهد .
تکرار کن
تکرار کن مرا
تا شعر من رها شود از تنگنای نای .
آوای تو بشارت آزادیست .
و
لالایی بلند مژگانت
پلک مرا
تا بی گزند رخوت شبگیر می برد .
تا
فصل بزرگ دیدن و ماندن
از مشرق حضور تو برتابد
تکرار می کنم :
نام تو را .
تو
از شکوه خیمه لیلا می ایی.
بانوی من شکوه غریب شکفته باد .
|