فرخ تمیمی


 هدیه

 به سر انگشت تو می اندیشم ، وقتی
 باغ ها را به تماشای شکوه آتش ، می خواند
 و سرانگشت تو
ابهام اشارت را
 می شکوفاند
آن دم که ، به سنگ
حشمت خواندن و گفتن می آموزد.

چشم من می شنود
 غنچه هایی که بر این پرده ، شکوفایی را ، می خواند
 می توانی تو و من می دانم
 با سرانگشت ظریف
آنچه در من جاری است :
- خون آهنگین را -
بنوازی با عشق .

 می توانی و من می دانم
 می توانی که به من دوستی دستت را هدیه کنی.

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه