فرخ تمیمی


از حصار سال ها

 فرا خواندی م از حصار سال ها
 و اما پاسخ من در کنون بود
 طنین کلامت ،
 حفارت قلم را باز گفت
 گاه که پیوند بد آغاز را گواه بود
 مرا تاب زشتی شهر تا شان تو نیست
که پستی در پوستشان بیدار ....
 چون چشم گشودی
 حصاری برتو بافت ،
 دستی که گهواره ات را باید می جنباند
 ننگشان که قلب را به سکه ی قلب فروختند .
 می بینم در آبگینه ی دستم .
صدای زنجیر کتفت را

 من « نیل » که چون بخوانم ، خونبار می خوانم
 و « دیوار ندبه » پژوک آن را باز می آورد .
ای « اورشلیم » یتیم
 بازویم را سخت بگیر که از خک بر خیزی
 بر این باور ، استوارم که از سختان می توان گذشت
 و اعتماد چشمان تو ،
 زاد سفری که در پیش ...

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه