فرخ تمیمی


1

خاموش نشسته ای
 آغاز کن که کوه من
 پژوک کلام تو را باز می آفریند :
 عشق ... عشق ... عشق
 و چون لب بگشایی
 مرمر از طنین کلامت می ترکد .

بگشای دو رود بلند بازو را
 که چون بگشایی
 جزیره ، آهنگ فرود خواهد کرد
و من پایابی خواهم شد
 برای او که می طلبد .

 هشیار نیستم
 هشیار نیستم
که این فرود
 به فراز طلب می کشاندم
 بگشای دو رود بلند بازو را
 بگشای که در کوشش بی درنگ تو
 کشش بی رنگی منست .

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه