فرخ تمیمی


یک شب

نه . امشب این خیال از سر به در کن
که بعد ا هفته ها امید دیدار
 بیایی لیک تا صبحم نمانی
 دمی باشی و بگریزی پری وار .

خودت گفتی که یک شب پیشت ایم .
 از امشب فرصتی دلخواه تر نیست .
 ببین شعری برایت ساختم دوش
 بیا نزدیکتر تشویشت از چیست ؟

برون کن جامه عریان و هوسنک
 برقص و در سرم یادی بفروز
 دوبازو حلقه کن بر گردن من
 مرا در کوره ی مهرت ، همی سوز .

چرا ترسی زن همسایه بیند
که سر بر سینه ی من می گذاری ؟
 زنست و فاش سازد از حسادت
 هزاران قصه زین شب زنده داری ؟

نمی دانی که شب از نیمه چرخید
به هر در رو کنی کس نیست بیدار
 و گر بیرون روی افتان و خیزان
 تو را با گزمه ها افتد سر و کار !

اگر از پچ پچ زنها هراسی
چرا آواز شعرم را شنیدی ؟
 چرا هر جا نشستی لب گشودی
 که یک معشوق شاعر بر گزیدی ؟

بگفتی : نامزد ، او مهربانست
اگر پرسید دیشب با که بودی ؟
 بگویم سر گذشت عشق پکم
 بسازم بهر عشق او سرودی .

 در آن گویم اثیر گویسوانت
 چو موی آفتاب زرنگارست .
 نفس های ترا نوشم که عطرش
 چو بوی خنده ی صبح بهارست .

تو شعر خامشی ، الهام بخشی
من از عشق تو گشتم نغمه پرداز ...
چو شعر خویش را خوانم به گوشش
 مرا می بخشد و می بوسدم باز .

چه می فهمد که دیشب با تو بودم .
 چه می فهمد دل هر جایی من
درون سینه دیشب تا سحرگاه
 تپید از عشق آتش ریز یک زن !


 

 

بالای صفحه | زندگی نامه