فرخ تمیمی


پنجره

امشبم ای دختر شاعر پسند
رمز عشق و عاشقی آموختی .
 شمع عشقم را که در دل مرده بود
 با دم گرم فسون افروختی

روزگاری بود کز بیم فریب
 دل نمی بستم به عشق دختران
 خواهشم در سینه می جوشید و باز
 می هراسیدم از این افسونگران

سالها رخسار یک بازیچه را
 اندر آغوش زنان پرداختم.
هر کجا سوداگری می یافتم ،
 ساعتی با عشق او می ساختم .

 عشق بازاریم از شهر فریب
همسفر گردید و راه آورد بود .
 بستر زنهای هر جایی ، مرا
 خوش پناهی از خیال درد بود .

 بسکه یاد بی نشان این و آن
 در نهفت خاطرم آویخته ست
 عشق پک و شیوه ی دلدادگی
از دل کولی وشم بگریخته ست .

 امشب از نو عشق بی سامان من
 دلبری دید و سر و سامان گرفت ،
 دست تو ، زین ورطه بالایم کشید
 سالهای هرزگی پایان گرفت .

وه ! چه می سوطم از این عشق بزرگ
 موی خود پیش آر تا بویم به راز .
 دست من بفشار در دست سپید ،
 آتشم زن ، آتشی دارم نیاز !


 

 

بالای صفحه | زندگی نامه