آوای آزاد »  شاعران » فرخ تمیمی »


 
 
 

 

 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

پله

هفته ها پیچیده در این راهرو
بانگ پای نازنینی دل ربا
قلب خاموشم ،شده لبریز شوق
 از صدای گرم آن مهر آشنا .

چون گذارد پا به روی پله ها
 با خود اندیشم به قلبم می نهد
او خیالست و خیال روی او
 بر من دلداده مستی می دهد .

شاهد شوریدگی های منست
پله ها ، این پله های بی زبان .
 سالها نقش است بر رخسارشان
 جای پای آشنایی مهربان .

تا صدایی می رسد گویم به خویش :
« می شناسماین صدای پای اوست »
چون فرو ریزد دلم را بی گمان
 « طرز ره پیمودن زیبای اوست »

 بعد از آن چندان نمی پاید که او
 می زند بر شیشه با انگشت ناز
 نرم و لرزان پا گذارد در اتاق
 پرده آویزان کند . در را فراز .
...............
ای دریغ آن روزگاران رفت و من
 مانده ام در چاه تنهایی ، اسیر .
 هرگزم یاری نمی گوید که : مرد
 بس کن و دامان ماتم را ، مگیر .

شب ، همه شب اشک چشمان نیاز
 می چکد بر دامن اندیشه ام .
 غم مخور ، غم تا که شاید زودتر
بر کنم از ملک هستی ریشه ام .

گر چه هرشب زیر سقف راهرو
 بانگ پایی می رود آسیمه سر
پله ها تپ تپ کنان با ناله ای
 می دهد از رفت و آمد ها خبر .

 لیک می دانم که آن جانانه نیست .
 می شناسم کی صدای پای اوست
رفتن او پر جلال است و غرور
 این نه ره پیمودن زیبای اوست

 بسته ی چنگال مرگ آمد اتاق
 راهرو بی انتها ، تاریک و مات
 پله ها یخ کرده با روی عبوس
مانده مایوس از نوازشهای پات .

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009