فرخ تمیمی


در باز

در گشودم ، در گشودم بی قرار
 پرده های سرخ را بالا زدم .
 عکس زیبایت نهادم روی میز
 بوسه ب آن صورت زیبا زدم .

مریمی روی بخاری بود و من
دسته ای دیگر نهادم پیش آن .
زانکه می دانستم ای مریم سرشت
 شاخ مریم را به جان خواهی به جان .

ساغر لبریز هم لب تشنه بود
تا بلغزد روی مرجان لبت
 تا تهی گردد درون کام تو
 شورت افزون سازد و تاب وتبت .

 شعر « شبها» روی لب پرپر زنان
بی قرار پرده ی گوش تو بود
 شعر « شبها » قصه ای از قصه هاست
 زانکه راز درد ما را می سرود

 بوی آغوشت شناور در فضا
 مژده می دادم که می ایی به ناز
 دیده بر در دوختم ، اما دریغ
 چشم بازم ماند و آن شام دراز .

 روز و شبها رفت و چشم باز در
 سرزنش بارست و گوید یار کو ؟
 یا فرازم کن که آسایم ز رنج
 یا بگو باز اید آن افسانه گو .

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه