فرخ تمیمی


ره آورد

گفتم به طعنه - : بی خبر از ما گریختی
 حالا که آمدی چه ره آورد این رهی است .
 هرگز گمان مدارکه رفتی زخاطرم
 با آنکه مدتی ز رفیقان گسیختی .

نجوا کنان سرود : ره آورد آن سفر ؟
 بازو گشود ، کاین من و این ارمغان من
 گر بی خبر ز شهر رفیقان گریختم
حالا که آمدم ز سر رفته ، در گذر .

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه