فرخ تمیمی


آفتاب

 چه شام ها که گذشت و چه روزها که پرید
 خیال روی تو ماندست و مرد نکامی .
 شکست جام نیازم به کف ، کجا رفتی ؟
 که سالهاست به جامم نمی زنی جامی .

 از آن دمی که تو با خشم از برم رفتی
 تن زنی هوس انگیز بستر من شد
 ولی چه فایده مردم به گوش هم خواندند ،
که با تمام غرورش اسیر یک زن شد .

همیشه بازوی من همچون بازوان سحر
 در انتظار تن گرم آفتابی هست .
 دریغ و درد بر این انتظار نارس تلخ
نشان چشمه ی تو ، جلوه سرابی هست .

 سرود من همه خشکیده روی لب هایم
 ولی بلور نگاه تو پاز می خندد .
 بیا که صاعقه درد پیکرم را سوخت
 برو که برق تو چشم شکیب می بندد .

 بر وی دشت هوس ها هر آنچه می گردم
 به غیر بوته شهوت گلی نمی یابم .
 تویی گلی که خبر نیستم ز احوالت .
منم که جز به سر بوته ها نمی تابم .


 

 

بالای صفحه | زندگی نامه