فرخ تمیمی


گل ناز

 در شهر ، دلبری که بخندد به ناز نیست
 عشقی که آتشم بزند بر نیاز نیست
برق صفا نمانده به چشمان دلبران
دیدار هست و دیده ی عاشق نواز نیست

 ساقی مریز باده که می دانم این شراب
 مرد افکن و تب آور و مینا گداز نیست
 رازیست بر لبم که نخواهم سرودنش
 مردیم از این که محرم دانای راز نیست

مردم اگر چه قصه ی ما ساز کرده اند
 ما را زبان مردم افسانه ساز نیست
آن گل به طعنه گفت که در بزم درد ما
 روی نگار و جام می و اشک ساز نیست

ای تازه گل مناز به گلزار حسن خویش
 ناز این همه به چهره ی گلهای ناز نیست
 سوزم چو لاله در دل صحرای زندگی
 نازم به بخت ژاله که عمرش دراز نیست

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه