آوای آزاد »  شاعران » فرخ تمیمی »


 
 
 

 

 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 با نسیم بهار

خون فروردین به صحرا جوش زد
 شاخه ها بشکفت در دامان باغ .
چشم جانم باز شد با اشتیاق
 تا ببیند فصل گلخندان باغ .

چشم جانم باز شد ، هنگامه ایست
 عاشقان گل ز افسوون خیال
 سوی صحرا می شتابند از نهفت
 تارها گردند از بند ملال

شاخه ی گیلاس ، هم رقص نسیم
 جلوه ها دارد در آغوش بهار
 آن چنان کز جنبش جادوفریب
 زنده می دارد به خاطر یاد یار

شد بهار و لطف گلبوس نسیم
 غنچه های خفته را بیدار کرد .
 دیدن دامان گلپیرای دشت
 خون شادی در رگ بیمار کرد ،

 سال ها رفته است و با طبع حزین
 در نهفت خاطرم ، لب بسته ام .
 خنده شور و نشاط گرم را
 بر لب ناگفته ها ، بشکسته ام

 نوبهارا ! با نسیم زندگی
 غنچه ی طبع مرا هم باز کن .
با من دلبسته در تار سکوت
 داستانی از بهاران ساز کن .

گفته بسیار دارم ای نسیم
 لحظه ای دامن بیفشان بر سرم ،
گرچه می ترسم سبک خیزم ز جای
زانکه از بس سوختم خکسترم .

 گر زبان لال من گویا شود
 قصه ی ناگفته را خواهم سرود
 آنچنان گویم که دردم تا ابد
 اشک ریزد بر سر بود و نبود .


  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009