فرخ تمیمی


نامه سرخ

 دیشب به یاد آن شب عشق افروز
 حسرت ، درون مجمر دل می سوخت
 حرمان ، به زیر دخمه ی پندارم
 شمع هوس ، به یاد تو می افروخت

 یاد آمدم چو بوسه ی آتشگیر
 می تافت از لبان تو ، لرزیدم .
یا چون به روی دو سنگ پستانم
 دندان زدی بگرد تو پیچیدم .

در زیر آبشار بلند ماه
گیسوی من به روی تو می خوابید .
وز کهکشان دیده ی شتابت
راز نگاه شیفته ، می تابید .

« میگون » خموش بود و سکوتی سرد
خوابیده بود در دل صحراها
بر گوش آن سکوت نمی آویخت
 جز نغمه ی تپیدن قلب ما .

 پاینده باد لذت آن لحظه ،
 کز جذبه اش دو دیده چو آتش بود .
هوشم رمید و روی تو غلتیدم .
 سر تا به پام لرزش و خواهش بود .

یاد آوری که پیکر عریانم
 رنگین ز خون سبز چمن گردید ؟
 دست تو بهر شستن رنگ آن
 چون مه ، بروی قامت من لغزید ؟

 آشفته بود زلفم و می گفتم
 خواننده راز شام هوس رانی .
خواننده و از ملامت همسالان
گیرد دلم غبار پشیمانی .

 خندیدی و به طعنه نگه کردی
 یعنی که دختران همه می دانند .
 « سرمگو » ز شیوه ی ما پیداست
راز درون ز حال برون خوانند .

 « فرخ» سه ماه می گذرد زانشب
 دردا ، کنون ز شهر شما دورم .
دورم ولی هنوز تو را جویم
 دانی که از فریب و ریا دورم .

باور بکن مصاحب و همرازم
جز خاطرات عشق تو ، یاری نیست .
 جانم ازین شکنجه ی تنهایی
بر لب رسید و راه فراری نیست .

گاهی به خویش گفته ام ای غافل
 با انتحار می رهی از این دام .
 اما دوباره یاد تو می گوید ،
اید زمان عشق و وصال و کام .

« شیراز « با تمام دل افروزیش
 در چشم من ستاره خاموشی است .
 بیگانه ام ز مردم و حیرانم ، کاین سر نوشت عشق و همآغوشی است .

 منظورم از نوشتن این نامه
 بشکستن صراحی دردم بود .
دردی که سرنوشت پریشانی
 دیریست تا به ساعر جان فزود .

چرخیده شب ز نیمه و ناچارم
 کوته کنم حدیث دل ناشاد .
 پایان نامه عهد قدیم ماست :
«نوشین » شراب ساغر « فرخ » باد !

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه