فرخ تمیمی


مرداب چشم او

 سالی گذشته است
 زان ماجری که عشق من و او از آن شکفت
 زان شام ها که شعر فریبای من شنید .
 در آن شب امید .
چشمان او به سبزی مرداب سبز بود .
در گوش من ترانه نیزار می سرود
 آغوش مهر او
 گرمای بیکرانه ظهر کویر داشت .
زان ماجرای تلخ
 سالی گذشته است
 با آنکه داستان من و او کهن شده است .
 با آنکه دوستدار شکارم ، ولی هنوز
 هرگاه بر کرانه مرداب می رسم ،
با تیر سینه سوز
مرغابیان وحشی آن را نمی زنم .
........................
در آن شب امید
 چشمان او به سبزی مرداب سبز بود !

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه