فرخ تمیمی


دیوار مرگ

اگر زبان نگاهی نیاز دل می گفت
درون خلوت شبها فغان نمی کردم .
 به شعر سست سرانجام درد و رنجم را
 برای خنده ی مردم ، بیان نمی کردم .

 چه شام ها که چو کابوس مرگ وحشتزای
گلوی زندگیم را فشرده ام در چنگ .
 ز بیم آنکه به دامان گلنگار حیات
ازین تلاش نشیند غبار تیره ننگ.

بهر دری که زدم دست یأس بازش کرد
 مگر به پهنه ی ما یکدر امید نبود .
 چنان زمانه برایم شکست می بارد
که معتقد شده ام بخت من سپید نبود !
 زبان لال چرا می گشایم از سر درد
 کسی ز سوز سخن های من نمی موید .
دریغ و درد که از تنگنای ظلمت شام
 لبی به ناله ی من پاسخی نمی گوید .

ازین پس ار بسرایم ترانه ی وحشت
بگوش بسته دیوار مرگ خواهم خواند .
ولیک تا نگشاید در رهایی را
در این دیار : - دیار شکنجه - خواهم ماند .

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه