آوای آزاد »  شاعران » اسماعیل هاشمی »


 
 
 

 

 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

معتاد

آن زمان که صدایت را در رگهایم تزریق میکردم
و احساسم را دود میکردم، تا چند جمله ای از تو
مرا از صباحی تا صباحی دیگر ایستاده نگاه دارد
امروز را نمی دیدم.
امروز آری...
امروز که پیکرم میلرزد و دردش می گوید: "ترک نکن!"
امروز که اراده کردم تا زهر این عشق را از بدنم دور بریزم...

و شب هنگام بی خوابم باز
و عرق سرد نبودت روی پیشانی داغدارم می نشیند
و سراب تو، کنار این تخت، به سراغم می آید...
به دنبال چند مسکن می گردم اما
هیچ یک از این شوالیه هایی که در لیوان می نوشم، ساکتم نمی کنند
و هیچ فرشتهء آرام بخشی، مرا بی هوش نمی کند
و هیچ اما زمانی...
... پرت می گویم!

***

یک لیوان چای سبز می نوشم
پنجاه و پنج ترانهء حزن می شنوم
بیست و سه شعر موزون را مرور میکنم
و چند مصرع هذیان می نویسم
اما زمان نمی گذرد
زمان نمی گذرد

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009