آوای آزاد »  شاعران » فریبا شش بلوکی »


 
 
 

 

 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

زنجیر

روز ها می گذرند
مثل زنجیر صدا
یا صدای زنجیر
و شب آواز زند
در دل این همه خواب
مثل یک عاشق پیر

من به تو می گویم
نگرانم به خدا
صبح فردا شده دیر
تو به من می گویی
که نباشم دلگیر

آه اما ای مرگ
کی می ایی به برم؟
خواهم از این همه بد
یک نفس در گذرم

لحظه هایم خرد شد
چهره ام تغییر کرد
سال و ماهم لا نه ای
در دل زنجیر کرد

روز هایم رنگ باخت
رنگ تقویمم پرید
باز زنجیر سکوت
روی شب هایم خزید

شب چو پیچک می شوم با بوی تو
باز می پیچم ز پا تا موی تو
باز تبریکات نور
زیر آوار بلور
من مگر چند ساله ام؟
باز زنجیر سکوت

اینه ای اینه
تو مرا نشناختی
عشق های کاغذی
در دلم انداختی
من مگر دیوانه ام؟
باز زنجیر سکوت

باز گفتم زیر لب
ناله هایم شعر شد
شعر هایم ناله شد
دشت های آرزوم
پر ز بوی لاله شد

باز پرسیدم ز خود
پس نگاهم بیخودی
دور تو پروانه شد؟
یا که چشمت بی دلیل
با دلم همخانه شد؟
شعر های دفترم بی سبب
مستانه شد؟

دانه می روید ز خاک
دانه هم تحقیر شد
ریشه اش در زیر خاک
دانه ی زنجیر شد

آذر خشی عاقبت
برق زد باران گرفت
با طلوع روشنی
مستی ام پایان گرفت

باز تکرار سحر
باز یک روز دگر
روز آغاز کلام
روز شعری نا تمام...

باز تصویر دلم
می تپد در اینه
باز اشکم بی صدا
می چکد بر اینه

باز می سوزد دلم
ناله ام شبگیر شد
روزهایم می روند
عشق هم زنجیر شد
عشق هم زنجیر شد
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009