آوای آزاد »  شاعران » فریبا شش بلوکی »


 
 
 


 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

پرنده

پرنده را دیدم
پرنده را فهمیدم

پرنده تمام احساسم بود که اوج می گرفت
پرنده تمام انتظارم بود که بال بال می زد
پرنده تمام وحشتم بود که کوچ می کرد
پرنده تمام آزرویم بود که دور می شد

پرنده راصدا زدم
نشنید
صدایم کوچک بود
صدایم به آن بالاها نرسید

می خواستم رازم را
به گوش پرنده بگویم
رازی که در این سینه نمی گنجد
به زیر پوست تاول زده ام نمی گنجد
درون رگ های تبدارم نمی گنجد

ای کاش پرنده می شنید رازم را
من عاشق شده ام
  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009