فریبا شش بلوکی


راز

باز از زشتی این بد روزگارزشت
می روم تا که بیابم خلوتی را باز
تا بریزم اشک
تا زنم فریاد

می دوم از پله ها پایین
می روم پایین و پایین باز

می رسم تا گریه و تا آه
می رسم تا بغض و تا فریاد

می زنم فریاد
می زنم فریاد

آمدم تا نشنوم این طعنه هارا باز
بس کنید این ساز
من نمی خواهم بگویم راز
 

 

بالای صفحه