راز
باز از زشتی این بد روزگارزشت
می روم تا که بیابم خلوتی را باز
تا بریزم اشک
تا زنم فریاد
می دوم از پله ها پایین
می روم پایین و پایین باز
می رسم تا گریه و تا آه
می رسم تا بغض و تا فریاد
می زنم فریاد
می زنم فریاد
آمدم تا نشنوم این طعنه هارا باز
بس کنید این ساز
من نمی خواهم بگویم راز
|