آوای آزاد »  شاعران » فریبا شش بلوکی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیله

باد می نالد به گوشم بارها
تو شبیه هجرت پروانه ای
باز کن این پیله را از دور خود
تا بیابی گنج در ویرانه ای
*
خاموشی تن پوش تنهای تو شد
تو به این دیوارها خوکرده ای
عشق آمد یک شبی ایوان تو
تو شتابان سوی او رو کرده ای
*
پس نگاه آتشینت را بگو
تا که زنجیر تو را باور کند
یا بگو از بادۀ سودای او
یک شبی یک جرعه در ساغر کند
*
حیف از آزادی در بند تو

تو میان آب و آتش ماند ه ای !
گاهگاهی فکر رفتن می کنی
بالهایت را بگو کور خوانده ای !
*
گریه کردن چارۀ درد تو نیست
باید اول پیله ات را وا کنی
چشم هایت را بگو دیوانه جان
بسته ای!میل تما شا می کنی ؟
*
شمعدانی های تو پژمرده اند
شا پرکهایت همه دلمرده اند
شاخ و برگ آرزوهایت ببین
سیلی سختی ز سرما خورده ا ند
*
تو ندیدی ،من فراوان دیده ام
بالهایی را که هی شلاق خورد
لا به لای حسرت پر پر زدن
آخرش پروانه ای در پیله مر د
*

باز در را بسته ای بر روی خود ؟
می روی زندان کنی فریاد را ....
باز می پیچی درون پیله ات ؟
می روی تا نشنوی این باد را
....

  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009