|
|
سحر
با نسیم آمیختم
در هوا غرق شدم
وقت خاموشی دل
مثل یک شمع شدم
*
باز در صبح سحر
دست بر موی درخت
تکیه کردم به خدا
فکر تسبیح شدم
روی تکرار سکوت
مهر یک حرف شدم
*
نقش این پرده مرا
برد تا درگه نور
من در آنجادیدم
عاشقانی پرشور
*
آن یکی باده بدست
وین یکی جام بدوش
یارو دلدادۀ هم
سایه شان دوش به دوش
*
من به آیینه سلامی کردم
و دلم را دیدم
چون گلی دست تو بود
هر طرف چرخیدم
تن من مست تو بود
*
تو اشارت کردی
که خداهم با ماست
من خودم فهمیدم
که سحر وقت دعاست
...
|