آوای آزاد »  شاعران » فریبا شش بلوکی »


 
 
 


 

 

   

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

صدف

صدف را دیده ای ای مهربان دوست؟
که گوهر در درونش جای دارد
که می داند؟ که این زیبایی من
گل عشق تو را در پای دارد
*
به زندانی که نامش زندگی هست
نفس هایم سرِ آزار دارد
به شب هایی که نامش انتظار است
سکوتم معنی تکرار دارد
*
به چشمانم چنان برقی نشسته
که خوابش لذت دیدار دارد
صدای ساعت دیواری من
نشان از بودن دیوار دارد
*
کسی در پشت دیوارم نجنبید
صدای خش خش پایی نیامد

اگرچه غنچه آمد بر لب من
صدای چنگ زیبایی نیامد
*
تو با آواز خود شب را شکستی
ولی من بی دریچه مانده ام باز
هوای پر زدن هایم کجا رفت؟
ز یاران باز هم جا مانده ام باز!
*
چه کس گفته که دل،
اندازه یک مشت بسته ست؟
کجا یک مشت بسته می تواند
مکان آرزوها و غم عشق
و حسرت های بی اندازه باشد؟!
*
ببین من سادگی را دوست دارم
و آن ایینه که تصویر من داشت
به من آموخت که درد غریبی
نشان از غربت تقدیر من داشت
*

به این دنیا اگر خندیده باشی
شود مشتت نشان از کوهِ خروار
اگر عشقی به جانت آتشی زد
شود زیبایی ات صدها هزار بار
*
صدف را دیده ای ای مهربان دوست؟
که گوهر در درونش جای دارد
که می داند؟ که این زیبایی من
گل عشق تو را در پای دارد
... 

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009