روی بام
رفته بودم روی بام خانه ام
شاید آن جا غصه هایم کم شود
یا به قول عامیانه شایدم
در هوای پاک دل بی غم شود
*
گفتم امشب باید از دنیا جدا
روی بام از خود بگویم با خدا
آن خدای قادر تنها ترین
او که ارزانی نموده این صدا
*
اول از دل گفتم و بی تابی اش
ضجه های هرشب و بی خوابی اش
بعد گفتم از نگاه خسته ام
بعد از پاها و دست بسته ام
*
گفتم از این آسمان غمگین شدم
دیگر حتی من به خود بدبین شدم
گفتم این دنیا به من بد کرده است
روی آب معرفت سد بسته است
*
گفتم از این روزگار افسرده ام
گرچه می خندم ولی دلمرده ام
*
آن قدر گفتم هوا تاریک شد
گربه ای آمد، به من نزدیک شد
*
حس منفوری وجودم را گرفت
یک صدا در خلوت من جا گرفت
*
انتهای کوچه یک در نیمه باز
یک زن آمد اشک ها را پاک کرد
چادرش را بر سرش
می دوید در کوچه و فریاد کرد:
می روم.
کودکی از پشت او آواز کرد
نه! نرو!
چادرش را می کشید
...
قژ قژ در بود و یک مرد نحیف
آن طرفتر چرت می زد یک جوان
آن شب پاییزی بی رنگ و رو
سایه ای دیدم شبیه هرزگان
...
حال من بد شد دگر
...
آمدم از روی بام
... |