تو گفتی
تو گفتی می توان با حسرتی خفت
به دل آتش زد و خود را بر آشفت
*
تو گفتی می توان دل را رها کرد
دل طوفانزده اما چه ها کرد؟
*
تو گفتی می توان در گریه ای مرد
حقیقت را به جایی تیره تر برد
*
تو گفتی چشم ها را می شود بست
به دیدار خزان هم می توان رفت
*
تو گفتی خاطره را می توان شست
دوباره حرف های تازه تر گفت
*
تو گفتی دست ها را می توان بست
همیشه ماند در یک راه بن بست
*
تو گفتی می توان بیگانگی کرد
تمام عمر را دیوانگی کرد
*
تو گفتی آرزو را می شود کشت
و عشق را ضربه زد تنها به یک مشت
*
تو گفتی من ولی کردم نگاهت
که دیدم اشک چشم و بغض و آهت
*
نهادم سر به روی هر دو پایت
کمی آهسته تر دادم جوابت
*
تو گفتی من ولی باور نکردم
گل عشق تو را پرپر نکردم
... |