فریبا شش بلوکی


دیوانه سر

ساده تر گفت
بی نشان رفت
بی صدا خفت
*
مثل باران زندگی کرد
با پرنده همدلی کرد
*
مثل یک رنگین کمان بود
زردو نیلی
سبز و آبی
مهربان بود
*
شمعدانی های فردا را صدا کرد
در سکوتی پا به پا کرد
*
تا نسیمی از ره آمد
آرزویش را هوا کرد

*
دل به دریای جنون زد
فانوسش را رنگ خون زد
بی محابا ، بی محابا
ضربه ای بر بیستون زد
*
تیشه اش را زد به جانش
خون خود را کرد به جامش
*
مثل موجی در به در بود
عاشقی مستانه سر بود
*
خوش به حالش
خوش به حالش
کاینچنین ...
دیوانه سر بود
...

بالای صفحه