فریبا شش بلوکی


خواب

از این دنیای خاکی پرگشودم
به آن آبی آبی ها غنودم
*
تو رادیدم میان آسمانها
تو را ای بهترینِ بهترین ها
*
تو را دیدم که پیش من می ایی
برای بودنِ با من می ایی
*
نشستم سفره دل را گشودم
میانش عشق و ایمان را ستودم
*
نشستم با تو از خود گفتگویی
دوباره اشک من مانند جویی
*
روان شد از دو چشمم با غم تو
گله کردم ز هجر و ماتم تو
*
تو را دیدم که دستت رو به بالاست
اشاره های تو پیدای پیداست
*
دو چشمت حرف های تازه تر داشت
نگاهت آسمان را زیر پر داشت
*
به موهایم گل مریم نشاندی
مرا به خود به جاهایی کشاندی
*
ز یک سو یک سوار آمد ز راهی
نگاهت را فرو کردی به چاهی
*
نفهمیدم که منظورت چه ها بود؟
ندانستم که آن جا ها کجا بود؟
*
تو می گفتی که باید جستجو کرد
دل خود را به آبی شستشو کرد

*
تو می گفتی خدا همواره با ماست
صداقت پیشه کردیم این ره ماست
*
همان بادپا سواری کز ره آمد
مرا پیغام یاری کردن آورد
*
اگر دیدی که سر در چاه بردم
پناه به عکس ماه در چاه بردم
*
تو می گفتی و من غرق تماشا
زِ هر سویی گلی روییده آن جا
*
دو دستم حلقه شد بر گردن تو
شدم آماده بوسیدن تو
*
به چشمانت نگاهم را نشاندم
صدای پنجره از خواب پراندم
...

بالای صفحه