فریبا شش بلوکی


نمی دانی

نفهمیدی چه می گویم
ندانستی چه می خواهم
*
گمان کردی که چون از عشق می گویم
نیاز پیکرم را در تو می جویم
*
تو فکر کردی
که عشق جز خواهش تن نیست
و جز این آرزو در باطن من نیست
*
نفهمیدی! نفهمیدی!
که این افکار در من نیست!!
*
و عشق آن واژه پاکیست
برای من...
که بی تو معنی تنهایی مطلق
برای دستهای من...

برای حرف های من...
برای آنچه می گویم...
*
نمی دانی! نمی دانی!...
چه می گویم...

بالای صفحه