فریبا شش بلوکی


نوشدارو

در میان ظهر دیدم یک کلاغ
یک کلاغ از روی تیر برق خاست
یک نفر از پنجره فریاد کرد:
ای مسلمانان ! نگار من کجاست؟
*
زین همه آدم ، یکی با معرفت
سر به سوی او نتافت
یک نفر آهسته گفت:
راه سختی پیش پاست
*
هیچ کس از اشک او غمگین نشد
آدم بیچاره گفت:
من زمستان را شمردم روزو شب
من شکست ها خورده ام
میوه زشتی نچیدم از درخت
بار من کج هم نبود
...
پس چرا سهمی نبردم از نگاه؟!
این سکوت حقم نبود!
*
از خدا پرسیده ام
از شما هم همچنین
پس گناه من چه بود؟
*
هر چه گشتم در درون اینه
هیچ کس ، غیر از خودم
پیدا نبود
*
حجم این دنیای پر از گفتگو
همدمی بهر دلم ایا نبود؟
*
باز هم فریاد کرد
بغض او تکرار شد
اشک هایش می چکید
آسمانش تار شد

*
آدم بیچاره گفت:
ای مسلمانان!
نگار من کجاست؟
نوشدارو من نمی خواهم
همین حالا، دلی
در کنار من کجاست؟
*
هر چه می گفت
هیچ کس آن جا نبود
غافل از اینکه
نه یار و همدمی!
بهر او در این جهان
نوشدارو هم نبود!!
...

بالای صفحه