|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
مرغ همایونی
از پرده برون آمد یارم قدحی در دست
فارغ ز خود و یاران از غمزه مستش مست
از غمزه روی او هم والهام و شیدا
بیخود ز خود و هستی آمد بر ما بنشست
چون یار خوشم بنشست بگشود سر و رویش
بند دل من وا شد ، دل از بر من برجست
زلفین سیاه او وان دام دوتای او
جان از تن ما برکند و اندر سر زلفش بست
هیچست همه عمرم جز لحظه دیدارم
یک لحظه نمیخواهم از هرچه درعالم هست
پران نشود جلوه در جنت او دیگر
این مرغ همایونی چون صید نظر گشته ست
|