|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
موی دوست
چشم خود گفتم به بندم تا ببینم روی دوست
محتسب داند که من آشفتهام چون موی دوست
در جوانی رنج تن من بردهام اکنون دلا
باش تا من هم ببوسم آن لب خوشبوی دوست
اندرین دشت معانی روح معنی نیست ، لیک
دیدهای باید که بیند آن خم دلجوی دوست
باغ سر سبز دلت را خرمی آخر سزد
برف و سرما رفته، بادا خرمی در کوی دوست
شرح حال دوستان را چون توانم باز گفت
اندرین دیدار اعدا هم شتابان سوی دوست
خوشه چین با صد هزاران گل بیامد با صفا
چون وفا میبایدش جلوه بیاور خوی دوست
|