آوای آزاد »  شاعران » فربود شکوهی »


 
 
 


 

 

 

 

   

چاپ شود

علاقه مندیها

ارسال به ایمیل

ارسال به

ارسال به

ارسال به
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

آشیان دل

گشاده‌ای چو چشم خود ، ‌تو مرغ جان خبر کنی
ز آشیان دل پرد ، اگر دمی نظر کنی

نشسته‌ام به راه تو ،‌ به صد امید تا که تو
به صد کرشمه ، نوبتی ، به روی ما گذر کنی

تو خویشتن صنم که‌ای ، ز قامت قیام تو
به سجده آورند سر ،‌ ملک که تا نظر کنی

کسی ندیده‌ام زند به شاخ تر تبر چرا
به عمر در جوانی‌ام تو خون من هدر کنی ؟

چنین به گفت پیر ما : ” به راه عشق بایدت
که گوشوار عقل را ز گوش خود بدر کنی

نخورده مست گشته‌ای ز جام لعل فام او
اگر خوری تو باده‌ای هوای یکدیگر کنی

ببین ز کشته پشته ها شدست در هوای او
برای دیدنش چرا ز کوی او حذر کنی ؟

شود دگر مگر رسد ز کوی یار جلوه‌ای
بیا بگیر توشه‌ای بدان سرا سفر کنی


  

 

 بالای صفحه




 

در صورت هر گونه استفاده از سایت ، نام و آدرس آوای آزاد را ذکر کنید.

  AVAyeAZAD.com © 2003-2009