|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
چاپ شود |
|
|
|
علاقه مندیها |
|
|
|
ارسال به ایمیل |
|
|
|
ارسال به |
|
|
|
ارسال به
|
|
|
|
ارسال به |
|
آشیان دل
گشادهای چو چشم خود ، تو مرغ جان خبر کنی
ز آشیان دل پرد ، اگر دمی نظر کنی
نشستهام به راه تو ، به صد امید تا که تو
به صد کرشمه ، نوبتی ، به روی ما گذر کنی
تو خویشتن صنم کهای ، ز قامت قیام تو
به سجده آورند سر ، ملک که تا نظر کنی
کسی ندیدهام زند به شاخ تر تبر چرا
به عمر در جوانیام تو خون من هدر کنی ؟
چنین به گفت پیر ما : ” به راه عشق بایدت
که گوشوار عقل را ز گوش خود بدر کنی
نخورده مست گشتهای ز جام لعل فام او
اگر خوری تو بادهای هوای یکدیگر کنی
ببین ز کشته پشته ها شدست در هوای او
برای دیدنش چرا ز کوی او حذر کنی ؟
شود دگر مگر رسد ز کوی یار جلوهای
بیا بگیر توشهای بدان سرا سفر کنی
|